آینه زندگی من
به نام خدا
سلام دوستای گلم
امشب شب آرزوهاست
چه شب قشنگی،مگه نه؟
چقدر خدا مهربونه
هههیم اصلا نمیدونم اجساسم رو چه جوری بیان کنم
چه جوری میشه شکر این همه مهربانی رو به جا آورد...
الهی نام تو ما را جواز،
مهر تو ما را جهاز،
شناخت تو ما را امان،
لطف تو ما را عیان.
الهی ضعیفان را پناهی.
قاصدان را بر سر راهی.
مومنان را گواهی.
چه عزیز است آن کس که تو خواهی.
الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد،
ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت.
ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت،
ای حی بی ذلت و ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت،
ای داننده رازها،
ای شنونده آوازها،
ای بیننده نمازها،
ای شناسنده نامها ،
ای رساننده گامها،
ای مبر از عوایق،
ای مطلع بر حقایق،
ای مهربان بر خلایق،
عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر
و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر،
از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.
خدایا دعاهام فراووووونه،آروزوهام فراووووونه،خودت از دل من،از حال و روزم بهتر از خودم خبر داری.ولی یکیش از همــــــــــــش برام مهمتره،بیشتر از همه محتاجشم
اللٌهم عجل لولیک الفرج ![]()

واقعا دنیا دیگه به جایی رسیده که ادم دست به دعا که برمیداره هیچی دلشو خنک نمیکنه جز اینکه ظهور اقا رو طلب کنه.
امام بیاااا
زمین،انسان،هستی
بیش از همیشه
به مهر و عدالتت محتاج است
تمامی انسانها بیچارگانند
تو تنها چاره ای
ظهور کن
بیا
.
.
.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستای گلم تو این شب با برکت و دوست داشتنی
اگه دلای مهربونتون شکست
من رو هم فراموش نکنید![]()
ولی اول بیماران
فقرا
زندانیان بی گناه
مظلومین
گمراهان
اونایی که دستشون از این دنیا کوتاهه
دعا کنید که از مکر دجال و سفیانی در امان باشیم
به آرزوهای قشنگتون برسید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی راستش تقریبا همش پیشنهاد دوستی بود.
من گفتم که اون زمان خودم تو مود ازدواج نبودم.ولی واقعا انگار تو دانشگاه خبری از پیشنهاد ازواج نبود. نه فقط به من.یعنی من اصلا بین اونهمه دختر ندیدم کسی پیشنهاد ازدواج داشته باشه خیلی تک و توک بین اونهایی که پیشنهاد دوستی داده بودن بعدش پیشنهاد ازدواج میدادن،به این صورت که میبایست یه مدتی رو 2طرف دوست میبودن بعد پسر به خاستگاری بره و ازدواج کنن.
که البته طبیعی هم بود.یه پسر که تازه دانشجو هست و هنوز به اتمام درسش منده،سربازیش هم هست،وتا درس و سربازیش تمام نشه عملا نمیتونه از لحاظ مالی مستقل باشه،ظاهرا همین میشه دیگه.
حالا یه سوال تو ذهن منه بچه ها
واقعا باید تو یه همچین شرایطی چیکار کرد؟ باید تو این شرایط فکر رو از ازدواج دور کرد و چشم از انتخاب پوشوند،و این دوره رو سپری کرد تا به شرایط ازدواج رسید،یا اینجور پیشنهاد داد و اینجور پیشنهادا رو پذیرفت؟ خیلی دوست دارم هر کس این پست رو میخونه نظرش رو بگه.
در هر حال بین تمام کسایی که تو کل دانشگاه شناختیم(همونطور که گفتم خبرا زود میپیچید) از بین تمام پیشنهادات از این دست فقط و فقط 3تاش به ازدواج منتهی شد.واین در برابر اونهمه در واقع هیچ به حساب میومد.
یعنی هرکس که تو خوابگاه ازدواج میکرد،همسرش از دانشگاه نبود.
خلاصه روزا از پی هم میگذشت.
راستی این نکته رو یادم رفته بود بهتون بگم که گاهی واقعا تو بد حال و روحیه ای قرار میگرفتم و فکرو تصمیماتی تو ذهنم نقش میبست که با خود اصلی من سازگار نبود.
مثلا:
اونروز که اون جریان سرقت از طلافروشی پیش اومد و سمیه به واسطه یدوست پسرش خمم به ابروش نیومد و مثل فرشته های پاک بود انگار و با یه خیال اسوده رفته بود خوابگاه و تازه چون از دنیا بی خبر بود تا رسیده بود گفته بود رها و سمیرا از طلافروشی........
راستش خوب منم ادمم ] یه دختر بی تجربه که تو یه شرایط روحیِ وحشتناک قرار گرفته بودم،وقتی هم اومدم خوابگاه میبینم همه نگاه های چپ طرف من و سمیراست(حالا سمیرا که...) و همه با نگاه های مهربونشون انگار سمیه رو تحسین میکنن و سمیه هم با خیال اسوده و یه لبخند ملیح پر از ارامش رو لبش انگار زیباترین شب عمرشو میگذرونه!! راستش منم کم اوردم و ته دلم میگفتم خوش به حالش،همینا حال و روزشون بهتره،حامیاشونم بیشتره وخلاصه از اینجور حرفا.ولی باز که میگذشت رو تصمیم خودم مصمم میشدم.
یا باز وقتی میدیدم تو اتاق همه اکیپن و با منم همه دوستن و بگو بخند داریم حسابی ولی بالاخره دوستی بین خودشون یهه چیز دیگست و من تو اتاق تکم،تو بعضی شرایط خیلی بهم فشار میومد و احساس تنهایی میکردم و تو دلم میگفتم حالا نشونتون میدم! فکر میکنین خیلی نوبرین؟ فکر میکنین خیلی هنر کردین که اینقدر به خودتون افتخار میکنین؟ پشت چشتون رو واسه من نازک میکنییین؟ شیطونه میگه یه پسر انتیک تور کنم فکشون بیفته. بفهمن دوست پسر داشتن یعنی چی! ولی باز که میگذشت...
خلاصه تو شرایط مشابه اینچنینی گاهی منم وسوسه میشدم.
بی زحمت 2جمله ی اول همین پست رو دوباره بخونید،بعله![]()
راستش من از دوستی با پسرا خیلی میترسیدم،به دلایل زیاد.
ترس از اتفاقاتی که شنیده بودم و دیده بودم،ترس از مضحکه شدن و بازیچه شدن.ترس ار آبرو
ولی بیشتر از همه ترس از احساسم بود.من دختر بینهایت احساساتی هستم.یعنی بیش از حد تصور.میدونستم با روحیاتی که دارم خیلی زود و شدید وابسته میشم.
ولی باز هم دلیلی که تو صدر همه بود و فقط این دلیل بود که مقاومتمو حفظ میکرد،تعهد به زندگی احتمالی مشترکم در اینده بود.که فکر کنم تو پست دوم وبلاگ ازش گفتم.
ولی در کل یه چیزی خیلی برام جالب بود.
من همیشه تصورم این بود که اگه یکی از کسی خوشش میاد،دیگه واقعا خوشش میاد! ولی چیزی که میدیم خلاف این بود.
من میدیدم پسری که امروز به من پیشنهاد میده فردا با یکی دیگست.
پسری که به من پیشنهاد میده،فرداشم باز یه گوشه چشمی به من داره،ولی پس فردا با یکی دیگست.
پسری که...،فرداش گوش چشمی به من داره،پس فردا بازم دلش میخواد ولی دیگه هیچ تلاشی نمیکنه،منتظر اقدام منه! هفته ی بعدشم دیگه من رو نمیشناسه.
بابا جون اصلا شاید من خواستم یه ذره ناز کنم،این چه وضعشه؟! خوب یه ممارستی یه سعی ای یه تلاشی... که ادم حداقل شکش ببره که تو واقعا خوشت اومده. میخوان تا نگاهت کردن همه چی همچی 2دستی سفت بچسبی و از همون نگاه اول عشق حوالشون کنی!
خلاصه در عجب بودم از اقایون عاشق پیشه ی خویش.
مثل همیشه یه دختر جدی با کمی چاشنی اخم،و با سرعتی از نور،مسیر خوابگاه و کلاس رو میگذروندم.
نمیدونم چی باعث میشد و به چی برمیگشت؟ به خجالت،اعتماد به نفس کم،شرم،یا حتی ترس،که منو تو شرایطی که مختار بودم از عبور بین ازدحام پسرا و یا نگاه کردن به چهره هاشون بازمیداشت.
تا اینکه یه روز نگاهم به نگاهش افتاد...
تو شرایطی که تقریبا ازدحامی از پسر بود.
ادامه دارد...
اصلا یادم نمیاد که هیچ کدوم از پسرای فشن دانشگاه بهم شماره داده باشه.
توضیح نوشت:
پسر فشن
= پسری با تیپ اسپرت مد روز،که لباس زیرش از شلوارش زده بیرون و به مارک لباس زیرش افتخار میکنه و اگه لباس زیرشو ازش بگیرن قطعا محاله که پا تو دانشگاه بذاره چون شدید خورده تو سر کلاسش.
پسری که بعضا موهاشو رنگ میکنه و ابروهاش از ابروهای دوست دخترش باریکتر و هشتی تره.پسری که زیور الاتش از من یکی بیشتره.به جای ضد افتاب پنکیک رو ترجیح میده.خوب البته بماند که کفش و ساعت و عینک و خلاصه اینجور چیزاش مارکه و از جمله لباس زیرشم ایضا.
اره اعتراف میکنم که هیچ کدوم از این دختر کشا!! به من یکی شماره ندادن و البته منم کشته نشدم.![]()
منم لباسام مارک بود،منم عطر مارک میزدم،منم ابروهامو برمیداشتم،منم موهامو رنگ میکردم. ولی هیچ کدوم از اقایونی که خیلی شبیه من بودن!
به من شماره ندادن. البته اختلافاتی هم داشتیما.مثلا لباس زیر من پیدا نبود.
دلیل: همیشه بدو میرفتم سر کلاس و زودی هم برمیگشتم خوابگاه.
حوصله ی تو دانشگاه پرسه زدن رو نداشتم. یعنی بندگون خدا خیلی فرصت زیارت بنده رو نداشتن!![]()
![]()
دلیل دوم و اصلی تر خصیصه هامون بود:
خصیصه ی من: همیشه در مقابل چنین شخصیتایی چنان اخمی نثارشون میکردم که... (بماند) .
و برعکسِ دخترایی که چپ و راست واسشون ضعف میرفتن و اقایون باورشون میشد که یه پخی هستن! من چنان کج محلشون میکردم که نگو.
تازه تو خوابگاه که پایگاه خبری محسوب میشد چنان ابراز تهوع میفرمودم نسبت بهشون تا به گوش سوراخ شدشون برسه.
خصیصه ی اونا: نیست که دختر کشن!
نخواه که بیان بهت شماره بدن عزیز.تو باید باعشاق دیگشون کورس بذاری و شمارتو زودتر و دلرباتر به دستشون برسونی تا یک هفته الی یک ماهی مهمون دلای شلوغشون باشی.
پیوست اعتراف: الان که یادم میاد یه پسری تو کلاسمون بود. انصافا از هیکل و زیبایی نقص نداشت.اینطور که میگفتن وضع مالی خیلی خوبی داشتن. یعنی هرچقدر بگم این پسر خوشگل و خوشتیپ بود کم گفتم.چه صدای قشنگی داشت.از لحاظ ظاهر بی نقصترین ادمی بود که از نزدیک میدیم. اوایل هم تیپ میزد مارک و ال و بل. موهاشم فشن بود ولی زننده نبود تیپش. دختر کش که هیچ،پسر کشم بود! ولی چی؟ درس زیررررر صفر. یعنی اصلا سر کلاس بیشنر از 2 جلسه نمیدیدش! همش یا حذف میشد یا میفتاد.اخرم از داشگاه به خاطر مشروطیهای متوالی اخراجش کردن.قیل از اون هم مثل اینکه معتاد شده بود و دیگه چیز چشمگیری از زیباییش نمونده بود. یعنی منکه تو اوجشم، که تو همه ی دانشگاه بین اونهمه پسر این رو به زیبایی زبونزد کرده بود نسبت بهش بی تفاوت بودم وتازه اینقدر نمیومد که برخلاف یه عده که بیشتر هلاکش میشدن اصلا یادم میرفت یه همچین همکلاسی ای هم داشتم، وقتی دیدم زیباییش که تنها حسنش بود هم نابود شده اه از نهادم بلند شد.حالا فکر کن خانوادش یا...
اخه واقعا حیف نیست؟ ادم واقعا دردش میاد.
خلاصه این از اینجور تیپ پسرا که من ذاتا هیچ وقت نپسندیدمشون. اونا هم منو نپسندیدن ظاهرا.![]()
تو اتاق همه میگفتن رها با یه پسر خرخون(ببشخید) و مودب با خانواده ی اصیل و مبادی اداب ازدواج میکنه.
اونا یه پسر که همیشه کت شلوار تنشه،عینکیه،و خیلی مودب و با وقار و جدیه تو ذهنشون بود همیشه.
ولی این تو ذهن من نبود.
هیچ وقت پسر رویاهامو حتی یکبار هم تو کت شلوار ندیده بودم!
حتی به شب عروسیمم فکر نکرده بودم که واسه یه بارم که شده کت شلوار به تن ببینمش. راستش عینکم نداشت.
همیشه یا تیپ اسپرت داشت(ولی نه جلف) یا تیپ مردونه( ولی نه کت شلوار). یه چیزه میانه همیشه تو ذهنم بود. البته اینو بگم که راستیتش هیچوقت یاد ندارم منحصرا در مورد تیپ فرد ایده ال زندگیم فکر کنم. فقط جلف ویا شلخته و چرکو نباشه کافیه.
ولی تا دلت بخواد در مورد اخلاقش و تحصیلاتش فکر کرده بودم.
حالا این فکرامو بعدا میگم.
یه اعتراف دیگه:
هیچ وقت از پسری که خیلی سربزیر و یقه بسته باشه،شماره نگرفتم!
خوب البته اونا که شماره نمیدن.منظورم این بود که پیشنهاد ازدواج هم نداشتم.
دلیل: البته اینجور پسرا تعدادشون تو دانشگاه ما که خیلی خیلی کم بود. ولی از اونجایی که هم من مسیرم از کلاس به خوابگاه و بالعکس اونم با سرعت نور بود،و همچنین از اونجایی که این جور تیپا زیاد چش و گوششون نمیچرخه،اصولا هیچ زمینه ای برای اینجور پیشنهادا فراهم نمیشد.
دلیل دوم و اصلی تر: چیزی این وسط مهمتره اینه که اگر هم موقعیتش بود هیچوقت یه پسر با اون تیپ و خط فکری به منی که مانتوی روز و موهای رنگ شده وصورت ارایش دارو ناخنای گاها لاک زده داشتم، پیشنهادی نمیداد.
منم هیچ وقت تو نخ همچین پسرایی نبودم.حس میکردم خیلی خشکن.و بعدها اونطور که باید به همسرشون محبت نمیکنن! یعنی محبتاشونم خشکه! زندگی های یخ و یه نواختی دارن. و از اینجور فکرا.
خلاصه این از این 2 دسته که کاری با اینجانب نداشتن که نداشتن.
میموند یه دسته بین این 2تا که یه تیپ متعادلتر بود تو ذهن من. یه پسر متین و مودب امروزی که شیطنت داره و شاده ولی جلف نیست، متین و مودبه ولی خشکه مقدس و اخمو هم نیست!
هرچی شماره دریافتیدم از این گروه بود.
اعتراف سوم:
از این گروه هم اصلا گُر و گُر شماره و پیشنهاد نداشتم.
دلیل:
جان من دلیل اولو دیگه خودتون حدس بزنین
،تو دلایل مشترک گروه اول و دومه. همون که زودی میرفتم و میومدم و پرسه نمیزدم و به هیچ پسری رو نمیدادم و حتی یه زهر خند تو صورت مذکر جماعت نمیزدمو همینا دیگههه. خوب اخه الانه یه طوری شده که بالاخره باید تو عشوه ای کرشمه ای،لبخندی،زهر خندی،پوز خندی،چه میدونم باید یه کاری بکنی تا...![]()
ولی راستش من خیلی خوشم نمیومد.دوست داشتم اونقدر به چشم یکی خوب بیام که نیازی نباشه واسش و نخ و طناب و... پرت کنم.خوب همین امار رو به شدت دچار نزول میکرد.![]()
دلیل دوم: دوست نداشتم که فعلا دوست داشته شوم!!! چی گفتم؟!
منظورم اینه به دوستی که ابدا فکر نمیکردم. دلمم نمیخواست فعلا ازدواج کنم. این بود که به محیط اطراف بی تفات بودم و متقابلا محیط اطراف هم به من.
ولی خوب تعداد پیشنهادام خیلی کم نبود،نه. ولی اگه میخواستم طور دیگه ای باشم و تو فکر این موضوع باشم،این پیشهادا خیلی خیلی بیشتر میشد.
این موضوع برای من اهمیت نداشت.برعکس هم اتاقیای گرام. چون اونا کلی به اب و اتیش میزدن
که حتما با شماره برگردن خوابگاه(حالا بی افم داشتنا) وقتی هم میومدن با کلی اب و تاب تعریف میکردن
و کلاس میذاشتن!
ولی من زمانایی که شماره یا پیشنهادی داشتم.میومدم اتاق کلامی حرف نمیزدم.
دلیل: حرفی که تو اتاق زده میشد تو اتاق نمیوموند. اول به بیرون از اتاق و بعد هم به دانشگاه و بغد هم به گوش اقای شماره دهنده میرسید!!!
و من فکر میکردم که اگه اون شخص شخصیت ضعیفی داشته باشه، تا به گوشش برسه،میگه اوه چه دختره تو کفه که بهش شماره دادم که همه جا رو پر کرده!
( چون واسه بچه ها پیش اومده بود)
اگرم متشخص و ابرومند بود،اصلا دلم نمیومد که بقیه بفهمن.
واسه همین بچه ها از چیزی خبردار نمیشدن مگر زمانایی که خودشونم حضور داشتن.
وای اتفاقات خنده داری گاهی پیش میومد که من مات و مبهوت میموندم.
مثلا یه بار 2تاشون دیگه داشت دعواشون میشد که پسره شماره رو به کدومشو ن داده!!!
بعد یقه یکی دیگشون رو گرفته بودن که تو بگو انصافا به کدوممون شماره داده؟! اونم موذیانه سکوت کرده بود و سر تکون میداد. بعد یه مدت دو هفته ای همین نفر سوم مدعی شد که اصلا پسره به خودش شماره داده!!!!!!
وای وای منو بگی،از تعجب شاخ در اورده بودم. پیش خودم فکر میکردم پسره یا خیلی گاگول بوده شماره دادنم بلد نبوده،یا چقدر مال بوده که اینا دارن دبه در میارن تا پسررو از چنگ هم در بیارن.
تو اون لحظه فقط دوست داشتم پسر رو ببینم!!
ولی فقط اسمشو،رشتشو شنیدم.رشتش که توپ بود.اخرشم هیچکدوم نتونستن با پسره دوست بشن!!![]()
این اتفاق ترم 1 افتاد(دیدین گفتم بازم پیش میاد که از اتفاقات خوابگاه بگم؟)
حالا اینجا رو داشته باشین.
ترم 5،همون پسر به من شماره داد. وقتی خودشو رشتشو معرفی کرد فهمیدم همون مکش مرگ ماست! ردش کردم.
وای که چه بی ادب و بی شخصیت بود.چون از اون روز به بعد هر جا منو میدید یا یه متلکی مینداخت یا حتی یه شکلکی برام در میاورد!!!
فکر کننن!
ببخشید پست خیلی طولانی شد. نمیشد نصفه رهاش کرد.
کم کم داستان اصلی شروع میشه.
// به نظر من پیشنهاد ازدواج یا حتی دوستی کمیتش زیاد مهم نیست،این کیفیته که حرف اصلی رو میزینه.این چیزیه که همیشه تو ذهنم داشتم و دارم.وتجربه عقیدم رو به من ثابت کرده.
// اونشب بدرترین شب عمرم بود.اینقدر زار زدم که... بیخیال،دوست تدارم بیشتر توصیفش کنم و یادوریش کنم.
//دوستیم با سمیرا قطع شد.
// سمیرا تا مدتی سعی کرد دست کجی نکنه! فقط تا مدتی! این براش عادت شده بود. باز از اتاق وسیله بر داشت!!! با اینکه میدونست حتی اگه سهوا چیزی گم بشه همه ی انگشتا سمت اون کشیده میشه.
// یه روز نقشه کشیدیم و سر مچشو سر یکی از دزدیهاش گرفتیم.واقعا روز و لحظه ی بدی بود.
// سمیرا از خوابگاه اخراج شد.
حس نوشت: هنوز ماجراهای اون ترم مونده،ولی راستش به ۲ یا حتی ۳ دلیل دیگه ادامشون نمیدم.
۱: اصلا دپرس میشم یاداوریشون میکنم. یه جورایی پشیمون شدم نوشتمشون!
۲:راستش خیلی از این موضوع که احیانا شخصی از بچه ها اتفاقی بیاد و این ماجراها رو بخونه و بفهمه که وبلاگ مال منه چندان خوشم نمیاد(احتماله دیگه،دنیا کوچیکه). چون دلم میخواد راحت اینجا از حال و احوالم بنویسم بدون سانسور و پنهانکاری.
۳.نیازی هم نیست بیشتر از این دورمورد شرایط بد ماهای اول خوابگاه بنویسم،مبحث اصلی ذهنیاتم تو این وبلاگ چیزه دیگه ایه.همینقدر نوشتن جو و شرایط خوابگاه رو نشون میده.البته لا به لای حرفام خواه نا خواه بازم از محیط خوابگاه حرف به میون میاد.
// به عنوان بستن این مبحث اینو بگم که، اون ترم تمام بچه های اتاق مشروط شدن به جز من.گرچه معدلم چنگی به دل نمیزد چون هم بی تجربه بودم هم تو بد شرایطی درس خوندم.
وقتی این پست رو فرستادم ،اومدم یه نگاه به پستای قبل انداختم،از نوشته هام یادم اومد که برا اساس اونا قصد داشتم به یه سری نکته ها و اتفاقای دیگه اشاره کنم و در موردشون بنویسم. ولی واقعا حسش نیست. ببینید یاداوری بعضی خاطرات با ادم چه میکنه.
فروشنده یه سری انگشتر اورد. سمیرا با دقت نگاه میکرد و اونا رو تو دست خودش امتحان میکرد.
خیلی اونجا بودیم،سمیرا نه انتخاب میکرد نه میگفت که بریم.
من واقعا خسته شده بودم.
گوشیم زنگ خورد.سمیه بود.میخواست بدونه که کجا هستیم. رفتم بیرونه مغازه و بهش ادرس دادم.نزدیکش بودیم.گفت که قبل از رفتن بهش زنگ بزنم که با هم بریم.داشتم برمیگشتم تو مغازه که سمیرا اومد بیرون.بعد از اینهمه مدت گفت بریم نپسندیدم.![]()
_نپسندیدی دیوونه؟
= نه،یه جوری هستن.
_اون نگین فیروزه داره قشنگ بودا
= حالا بریم این مغازه هم ببینیم.![]()
_سمیرا چیزی به ساعت 9 نمونده. باید برگردیم.
وارد مغازه ی بعدی شده بودیم.
=اره راست میگیا،حواسم به زمان نبود.بیا برگردیم فردا میام میخرم.
_فردا بعد از ظهر که داری میری خونه.
= حالا یه کاریش میکنم بیا بریم.
_باشه،من یه زنگ به سمیه بزنم که بیاد.
=اه چیه این دختره،باشه فقط بگو زود بیاد فیس فیس نکنه.
زنگ زدم.
_سمیه ما داریم از پاساژ میایم بیرون،روبروی پاساژ منتظرتیم.فقط بجنب که دیر شده.
=باشه باشه اومدم.
داشتیم از مغازه میزدیم بیرون که یکی با داد و قال وارد مغازه شد.
یه مرد هیکلی فوووووق العاده عصبانی که چشاشو بسته بود و داشت خیلی عذر میخوام اربده میکشید.
وای منو بگی اول فکر کردم دیوونست!!! بعد که توجه کردم دیدم فروشنده ی همون طلا فروشی قبلیست.
بعد فکر کردم با فروشنده ی ای یکی طلا فروشی دعوا داره!!!
بعد که چشش به ما افتاد و...
فهمیدم با من و سمیراست!
همه ی اینا در عرض صدم ثانیه بودا.
یهو کل پاساژ جمع شدن.یه عده اومدن داخل مغازه یه عده بیرون.
هههههمه مرد.من و سمیرا هم وسطشون. اون اقا با فاصله ی میلیمتری از با تمام قدرت فریاد میزد.من از وحشت و تعجب گ.شام اکگار کیپ شده بود و نمیشنید ولی اینو فهمیدم که داره میگه زنگ بزنین 110!
به زور خودمو جمع کردم گفتم اقا چی داری میگی شما؟ اصلا حرف حسابتون چیه؟
وای میخواست بیاد بزنم.به زور جلوشو گرفتن.
وای حال اون لحظم رو نمیتونم هیچ زمان توصیف کنم.
هیچکی جلودارش نبود و مداوم اربده میکشید.
سمیرا هم لال وایساده بود.
برگشتم نگاش کردم دیدم رنگ به صورتش نمونده.
مغازه دارا سعی میکردن اون فروشنده رو اروم کنن.
فروشنده ی مغازه ای هم که توش بودیم از سمیرا میخواست کیفشو رو میز خالی کنه.
منم مات و مبهوت نگاه میکردم.
اومدم بگم اقا دزدی چیه و... (وای هنوز تنم میلرزه و چندشم میشه) که مرده کیف سمیرا رو گرفت و خالی کرد رو میزو یهو صدای ضربه ی فلز به شیشه...
اون فلز هیچی نبود جز طلا... 2تا انگشتر از کیف سمیرا افتاد رو میز.
دنیا داشت دور سرم میچرخید.
خشکم زده بود.همینجور اشک از چشام اومد پایین.نگاه سمیرا کردم با بهت تمام.
گفتم:حالم ازت بهم میخوره.
مرده هنوز داشت میگفت زنگ بزنین 110 بیان ببرنشون.
وای اینو که میشنیدم 1000000تا فکر تو 1ثانیه از ذهنم میگذشت.
110؟؟!!!؟؟
اخراج از دانشگاه...
اگه بابام بفهمه... برخوردش چه جوریه؟؟
و هزار جور فکر دیگه...
مرده هنوز داشت میگفت 110...
اشکم سرازیر بود بی ارده (تو دلم اصلا دلم نمیخواست اشک بریزم،اخه شخصیتا تا حدی غد هستم و بدم میومد بین اون همه مرد اونقدر بی پناه و بیچاره بابت کار نکرده اشک بریزم.ولی اشکا خودش میرخت)
از اون اربده کشه بدم میومد(گرچه حق داشت ولی دیگه رعایت هیچی رو هم نمیکرد. بی ادب بود و هر چیزی میگفت،هیچکیم جلودارش نبود)
رو کردم به مغازه داری که تو مغازش بودیم خواستم بگم من بی خبر بودم و نقشی نداشتم که قبل از اینکه حرفی بزنم خودش فهمید میخوام چی بگم و گفت میدونم اروم باش،اصلا نگران نباش.
خودش از بُهت من فهمیده بود من از دنیا بیخبرم.
همکارش رفت طرف همون اقای خشمگین و به زور راضیش کرد و نمیدونم راستش درست چی شد،تو شک بودم و نمیدونستم دور و برم چی میگذره.فقط دنیا داشت دوره سرم میچرخید.
خلاصه نفهمیدم چی شد. یهو مغازه خالی شد و حالا 5 دقیقه مونده به 9!! منم که از استرس دیگه داره قلبم از تو سینه در میاد.
مغازه دار شروع کرد دلداری دادن من و اینکه مشخصه که من چقدر با شخصیتمو... پریدم وسط حرفش و در ست یادم نیست که اون موقع چی گفتم ولی خواستم مطمین بشم که مشکلی نیست.
بعدشم دید که چقدر مظطربم و دیرمونم شده گفت خودم الان زنگ میزنم آژانس...
از سمیه خانم هم که هیچ خبری نشده بود.البته من بی افشون رو دیدم که از لابه لای مغازه دار یه سرکی کشید و رفت حتی حاضر نشد(جرات نکرد)یه خودی نشون بده.
با این حال منه ساده فکر میکردم سمیه هنوز منتظر ماست!!!! و واسه اینکه مجبور نباشه تنها بیاد با اون استرسم زنگ میزدم بهش ولی گوشیشو جواب نمیداد.
حتی رفتم تو مغازه بی افش دنبالش که اقا گفتن سمیه دید دعوا شده رفت.
سریع سوار ماشین شدم،سمیرا هم سوار شد.
حتی نمیتونستم نگاش کنم.اصلا چندشم میشد که کنارش نشستم.اخمامم تو هم،دستامم میلرزید.
رسیدیم خوابگاه. دیر شده بود. بهونه اوردیم که ماشین دیر گیرمون اومد و به هر شکلی بود اومدیم داخل.
از در گیت تا ساختمون من با سرعت نور(از شدت عصبانیت) میومدمو و سمیرا پشت سرم میگفت:
رها،رهاااا،رها خوااااهش میکنم. رها نگام کن،رها...
من:هیچیییی نگووو،هیچیییی،،نمیخوام بشنوم
سمیرا:خواهش میکنم به بچه هها چیزی نگو،آبرومو نبر...
(بگو اخه اون سمیه ی نارفیق که از ترسش در رفت{شایدم حق داشت} مسلما الان گفته بود که چی شده)
/ بدترین خاطره ی زندگیم بود. هنوزم فکر میکنم خواب بوده نه واقعیت. راستش پشیمون شدم که تعریفش کردم. دوباره رفتم تو همون حال و هوا.الان کاملن عصبیم.
// شاید منم اگه جای سمیه بودم تو اون شرایط بیخبر میذاشتم میرفتم. ولی سمیه کلا ادم بیمعرفت و بی مایه ای بود.این بعدها بارها به من و دیگران ثابت شد.
ادامه دارد...
ولادت با سعادت بانوی دو عالم رو به پیشگاه گوهر هستی حضرت مهدی (عج) و تمامی شیعیان جهان تبریک عرض میکنم.

مژده ای شبنم پرستان گل رسید
اشک شوق از دیده بلبل چکید
گل پرستی شیوه بلبل بود
روح بلبل رنگ و بوی گل بود
گل شد از رخسار زهرا در شگفت
بلبل آوایش از این مریم گرفت
در چمن از عشق او سرگشته است
نغمه اش ام ابیها گشته است
خانه نقش آفرین کردگار
شاهکار خلقتش گل کرده بار
نقش هستی را مجسم کرده است
محو حوا روح آدم کرده است
چون به زلف آفرینش شانه زد
بهر آذین نام آن ریحانه زد
نو گلی که باغ عالم دیده است
افتخارش حضرت مرضیه است
مصطفی را کوثر حق منت است
بر فراز آفرینش شوکت است
کوثر قرآن بود بنت الرسول
زیور کون و مکان باشد بتول
تشنگان را مهر او باشد زلال
عارف از این چشمه می نوشد کمال
بر شما زهرائیان بادا نوید
آفتاب خلقت از مشرق دمید
شد تولد آسمان اختران
یازده کوکب بود زین کهکشان
زینت هستی فدایت جان من
عشق تو شد رونق ایمان من
غنچه با نام تو می خندد به باغ
گرچه دارد در دل از داغ تو داغ
آن حسینی را که تو پرورده ای
عالم از نورش منور کرده ای
تا بود در پیکر عالم خروش
نور فرزندت نمی گردد خموش
مهدیت دارد به کف نبض زمان
می تپد بهرش دل از پیغمبران
با چه شوری دُروَش اشعارش سرود
مست وبی خود واله و دیوانه بود
شعر از کتاب تجلی عشق . شاعر فضل الله دُروَش متخلص به (دروش)
منبع:فاطمه الزهرا (غریب روزگار یوسف الزهرا)
مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری.
من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند. خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی.
![]()
دوستای گلم تو این روز صلوات منسوب به این بانوی بزرگوار رو فرستادن خیلی به ادم میچسبه واقعا.این صلوات خیلی خیلی پر فضیلت هست.
اللهمَ صَلِ عَلی فاطِمةَ واَبیها وَبَعلَها وَ بَنیها بِعَدَدَ ما اَحاطَ به عِلمُکَ
سعی میکردم خودمو با درسا سرگرم کنم.
معمولن وقتی فضای اتاق خیلی سنگین بود یکی از جزوه هامو برمیداشتم و میرفتم تو محوطه ی باز خوابگاه و میون گل و بوته ها درس میخوندم.گاهی هم از بوفه تنقلاتی میخریدم
و اهنگ گوش میدادم و خلاصه روزا رو اینجوری طی میکردم.
روابط همچنان مسالمت امیز بود.![]()
تو این میون یکی از بچه ها که به نظر میرسید دختر خوبی هست و همه میگفتن خیلی مهربونه انگار یه جورایی داشت با من اخت پیدا میکرد.
خوب منم جواب مهربونیاشو میدادم.
اونم رابطش رو با من صمیمیتر میکرد. خلاصه حتی غذامون به پیشنهاد اون یکی شد.
خلاصه بعد از گذشت یه مدت اتاقمون به این شکل در اومد:
2 تا اکیپ 3 نفره مجزا و اکیپ 2نفره ی ما. البته خوب تو اتاق همه با هم رابطه ی دوستانه ای داشتیم(گرچه گاهی هوس میکردیم سایه ی هم رو با تیر بزنیم!
). ولی این اکیپا در واقع بر اساس رفت و امدا شکل گرفت.
اکیپ 3نفره ی اول که از ابتدا با هم بودن و همشهری هم بودن و حسابی زبل و زرنگ و هفت خط بودن.![]()
اکیپ 3 نفره ی دوم که از اول سعی کرد کارهای اکیپ اول رو مو به مو انجام بدن و برای اینکار به با هم بودن و کمک همدیگه نیاز داشتن.![]()
اکیپ 2نفره ی ما هم که براساس تک موندن من و نزدیک شدن سمیرا به من پا گرفت.![]()
خوب دیگه اکیپا غذاشون و رفت و امداشون و خلاصه خیلی چیزاشون مشترک بود.
سمیرا خیلی مهربون بود.به من میگفت دخترم.اوایل تمام تلاششو میکرد که از بچه های اتاق پنهون کنه که با جنس مذکر دوستی داره
و انصافا هیچکس هم نفهمید. ولی وقتی من باهاش صمیمیتر شدم متوجه شدم ولی صرف این موضوع مشکلی نبود برام. به روی خودمم نمیاوردم.
یه روز نشست و یه ماجرای عاشقانه ی سوزناک برام تعریف کرد و گفت که این اتفاق براش افتاده. وای که اون شب چقدر گریه کرد.
خلاصه اینطور وانمود میکرد که اسیر عشقی شده که از دست رفته ولی نمیتونه دست بردارش باشه و این تماسا به خاطر این موضوعه و کلی اشک و اه. منم سعی میکردم دلداریش بدم
و راهنماییش کنم.ولی طبق عادت و اینکه قضیه ی یه جورایی مشکوک بود خودمو زیاد قاطی نکردم.
روزا میگذشت.
همچنان همه جوره مراقب خودم بودم.![]()
روزا میگذشت.
این مراقبت از خود تو اون شرایط واقعا ازم انرژی میگرفت.![]()
روزا میگذشت.
کم کم یه سری وسایل تو اتاقمون گم میشد. هر دفعه نوبت یکی بود که وسیلشو گم کنه.
ولی اصلا شک برانگیز نبود.خیلی طبیعی به نظر میرسید.
من هیچ وقت وسیله ای گم نکردم. فکر میکردم به خاطر همون مراقبتای همه جوره هست.![]()
وسیله های گم شده درشتر و مهمتر میشدن.قیمتی تر میشدن.دفعات این گم شدنها بیشتر میشد.
کم کم داشت شک برانگیز میشد.
ولی تو اتاق هیچ کس به اون یکی شک نمیکرد.
روزا همچنان میگذشت، تا اینکه...
یه اتفاق خیلی چیزا رو تغییر داد.
یادم میاد که:
یه روز من و سمیرا چند تا خرید داشتیم. میخواستیم بریم بازار.2تایی اماده میشدیم که بریم که سمیه(یادتون که هست؟)گفت میشه منم بیام؟؟
خوب ما هم که مخالفتی نداشتیم.
_ باشه بیا عزیزم.
رفتیم.
وساطای خریدمون بود که سمیه خانوم باز از ما جدا شدن و رفتن تو مغازه ی بی افشون نشستن.
روز مادر نزدیک بود.
من واسه مامان گلم یه شال ناز و یه کیف پولی مارک خریدم.
سمیرا میگفت میخواد واسه مامانش طلا بخره.![]()
همین موقع بود که سمیه از ما جدا شد.
ما رفتیم برای خرید طلا!
و همینجا بود که...
ادامه دارد...
ولی همینجور که زمان میگذشت اونا بیشتر سرگرم روابطوش میشدن و من تنهاتر.
کم کم یسری شرایط فرق میکرد.
مثلا به این دلیل که خوابگاه ما میشه گفت خارج از شهر بود و از طرفی ما هم تازه وارد بودیم سعی میکردیم طوری هماهنگ کنیم که 3،4 نفری بریم بیرون و خریدامون رو انجام بدیم.
ولی همینجور که میگذشت و بچه ها رابطشون با پسرا بیشتر میشد،پیش میومد که بعد از خرید همینجور دم دستی برن اونا رو ببینن.بخصوص یکی دوتاشون که مغازه داشتن دیگه میرفتن مینشستن تو مغازشون.
ابن وسط من تو بد موقعیتی قرار میگرفتم.
درسته که خودم ادمی نبودم که بخوام برم 1ساعت تو یه بوتیک پسرونه بشینم جفت مغازه دار!!
ولی چیزی که خیلی اذیتم میکرد این بود که به شکلهای مختلف منو به اصطلاح دک میکردن!
راستش خیلی بهم برمیخورد.اگه از اولش بهم میگفتن و باهاشون نمیرفتم خیلیییی بهتر بود تا اینکه وسط راه دک بشم!!!
چند باری ازاین دست اتفاقا برام افتاد و خیلییی ناراحت شدم.اوایل سکوت میکردم و طوری وانمود میکردم که اونا فکر کنن به خواستشون رسیدن و منم هیچ نفهمیدم که دک شدم و برای چی!
البته این اتفاق 2بار خیلی محسوس بود و در واقع اگه چیزی نمیگفتم خودمو کوچیک کرده بودم.با اینحال سری اول گفتم حالا شاید یه دفعه پیش اومده ولی سری دوم...
یادم میاد که :![]()
قرار بود یه شب چند نفری شام بریم بیرون.همگی شاد و خوشحال اماده شدیم و رفتیم.سوار تاکسی که شدیم به یه جایی که رسیدیم.بچه ها به راننده گفتن نگه داره(حالا تو مسیر هم همش پچ پچ میکردن با هم).راننده که ایستاد یکی از بچه ها با یه لحن مهربون گفت عزیزم میشه تو بری رستوران... ما میریم جااایی تو بازار یه خرید کوچولو داریم، بعد نیـــــم ساعت دیگه به تو ملحق میشیم!!!!!
منم که واقعا امپرم زده بود بالا
تو دلم گفتم دیگه اینجوری نمیشه
،اینا پیش خودشون چی فکر کردن؟؟ هر چی من به رو خودم نمیارم اینا هم انگاری باورشون شده! دیگه فایده نداشت.یا رومیه روم یا زنگیه زنگ. سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و گفتم: اشکال نداره عزیزم خوب اگه کسی خرید داره همه با هم میریم،بعد هم میریم واسه شام...
هنوز جملم تمام نشده بود که یکیشون انگارهنوز قضیه رو جدی نگرفته بودو نمیدونست که این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست، یهو گفت(به خیال یه حرف بامزه!) که اون قسمت از بازار بچه ها رو راه نمیدن!!
وای وای منو بگی تو اوج عصبانیت داشتم خودمو کنترل میکردم.(چون بیرون بودیم و جلو راننده بود نمیخواستم عکسالعمل نشون بدم)
" هیچی به اندازه اینکه احساس کنم بازیچه شدم و احساس کنم که عروسک خیمه شب بازیم و تحت امر این و اون و یا اینکه احساس کنم که به یه جمعی تحمیل شدم و یا اینکه اطرافیان سکوت کردنمو به پای نفهمیدنم بذارن نمیتونه عصبیم کنه،حالا فکر کنید همه ی این حسا یکجا بهم دست داد"
به هر نحوی بود خودمو تا حدی کنترل کردم و در عین حالی که یه نگاه غضب الود بهش کردم
(دیگه نمیشد جلوی این نگاه روبگیرم) گفتم باشه،میبینمتون!
پیاده که شدن به راننده گفتم بره رستوران...! (نه،تعجب نکنید!،واسه دل خودم رفتم.چرا باید به خاطر رفتار زشت اونا ، خودمو تنبیه میکردمو میرفتم تو اشپزخونه خوابگاه غذا درست میکردم؟)
واسه خودم پیتزا و چیپس و نوشابه سفارش دادم،سریع گرفتم و رفتم خوابگاه.
کمی بعد زنگ زدن.
_ رها کجایی؟؟
= خوابگاه
_خوابگاه؟؟! چرا اونجاا؟ مگه قرار نبود شام پیتزا بخوریم؟![]()
= اره،قرارمون این بود که شام پیتزا بخوریم. منم دارم اینکارو میکنم،شما رو نمیدونم!
_ هیم؟! یعنی چی؟
= هیچی! میبینمتون.
_
" راستی یادم رفت بگم که قرار نبود پیتزا رو تو خود پیتزا فروشی بخوریم،میخواستیم بگیریم بیایم تو محوطه ی خوابگاه شام بخوریم."
"اینم بگم که ما تا ساعت 9 اجازه داشتیم بیرون باشیم و تا قبل از 9 باید تو خوابگاه میبودیم.واون ساعتی که بچه ها به من زنگ زدن حدودا 20 دقیقه به 9 بود! درواقع عملا منو فقط فرستاده بودن رستوران که واسشون غذا بگیرم بیارم خوابگاه اونا هم بیان نوش جان کنن"
اومدن خوابگاه.
من: داشتم اخرین تیکه ی پیتزا رو میخوردم.![]()
دوستان: مثل یه لشکر شکست خورده اومدن تو اتاق. چشمشون که به من افتاد که دارم غذا میخورم..
_رها غذاهامووون؟
= تو دستاتون نیست؟!
_ تو دستامون؟ چی؟
= غذاهاتون دیگه. جاشون گذاشتین؟
_نههه! مگه تو واسه ما غذا نگرفتییی؟![]()
=همچین قراری داشتیم؟ قرار بود امشب من برم واسه هممون غذا بگیرم بیارم؟؟
_نه،ولی...
نذاشتم حرفشون رو بزنن،گفتم: لباساتونو عوض کنید یه کوچولو باهاتون کار دارم!
شروع کردن لباس عوض کردن و هی میرفتن بیرون پچ پچ میومدن تو اونیکیشون و صدا میزدن و میبردن پچ پچ... خلاصه یه 15 دقیقه همین روال ادامه داشت و منم ریلکس رو تختم نشسته بودم،تا اینکه اومدن داخل و یکیشون گفت: رها واقعا چرا برای ما غذا نگرفتی؟؟![]()
این جمله رو که شنیدم کاردم میزدی خونم در نمیومد.رو چه حساب اینقدر...؟ هنوزم عصبی میشم وقتی یادم میفته.
گفتم: شماها رو چه حساب تو یه روز و در یک زمان 2جور قرار میذارید؟؟؟
اومدن منکر بشن و توجیه کنن که نذاشتم و
گفتم: دیگه کافیه.
شماها پیش خودتون چی فکر کردید واقعا؟؟ شدین کبکی که سرشو کرده زیر برف و فکر میکنه کسی نمیبینش.
که چی بشه؟ مگه دارید چیکار میکنید؟ کاری که خودتونم ظاهرا قبولش ندارید که مدام منکرش میشین و ازش فرار میکنید!
این قایم موشک بازیا چیه؟ من کاری ندارم که عمل شما و روابطتون صحیح یا غلط. من از این شاکیم که چرا با من اینطور رفتار میکنید و فکر میکنید که منم...
شده تا حالا با حرفام ازارتون بدم،یا به پر و پاتون بپیچم یا روابطتون رو نقل زبون این اون کرده باشم؟ و از همه مهمتر شده که مثل یه عده مدام بگم وووا اینکارا چیه که میکنید؟ من خوبم و شما بدین؟!! نه همیشه تو دلم گفتم موسی به دین خویش عیسی به دین خویش.
و اما سمیه خانم شما
،تو ماشین گفتی جایی میری که جای بچه ها نیست.
بهتره 2 تا چیزو بدونی:
صد البته که جای من هر جایی نیست.این یکی رو خودت خوب میدونستی.
ولی اینو هم بدون بچه جون،که تازه به دوران رسیده های اطرافت سعی دارن راه بزرگ شدن نشونت بدن و تو هم داری تو این راه تاتی تاتی میکنی،
ولی کوچولو از من به تو نصیحت این راه بزرگت که نمیکنه هیچ، از اینیم که هستی کوچیکتر و حقیرترت میکنه.![]()
/ اره پیتزا رو تا ته خوردم ولی پیتزا مینی بود،تو دلتون نگید ای شکموهااا
// یه جا گفتم تازه به دوران رسیده ها.این صفت رو به خاطر اینکه بی اف داشتن بهشون نسبت ندادم. به دلیل رفتارایی بود که ازشون میدیم.اگرنه همونطور که گفتم صدی نود خوابگاه بی اف داشتن.و بعضی هاشون واقعا دوست داشتنی بودن.
/// اگه یادتون باشه اتاق ما 8 نفره بود.ولی اونروز 3 نفر از بچه ها رفته بودن خونه هاشون و این جریان بین ما 5 نفر اتفاق افتاد. والبته اون 3 نفر اکیپشون از اینا جدا بود.
از طرفی ذهنیت اونا هم برای من خیلی عجیب بود! اخه چه ربطی میتونست بین این 2 مورد باشه؟!![]()
ولی خوب انگار قانون خوابگاه این بود که خوشپوشا وبا کلاسها(از همون نوعی که گفتم) باید بی اف داشته باشن!!![]()
ولی برای من و با پشتوانه ی فکری من این 2 مقوله کاملا از هم مجزا بود و هیچ ارتباطی بینشون نمیدیدم. یا بهتر بگم این 2 مقوله رو لازم و ملزوم هم نیمدیدم.![]()
بله من میپسندیدم که اراسته باشم.و تو خانواده ای هم که بزرگ شده بودم حجاب از نوع چادر نبود که اراستگیم از اون نوع باشه.
ولی مامانم از بچگی من رو با خیلی از ارزشها اشنا کرده بود و ارزشهای ذهن من رنگ دیگه ای داشت در قیاس با ارزشهای ذهن بعضی از دوستام.![]()
من از عاشق شدن فراری نبودم ولی عشق از تو دلا فرار کرده بود.
دوست نداشتم امروز به یه نفر ابراز علاقه کنم و فردا به یکی دیگه
و همینجور این قضیه مثل یه بازی دامنه ادامه پیدا کنه و برسه به همسر ایندم.
اصلا این قضیه در مخیلات من نمیگنجید.درکش نمیکردم.وحتی چندشم میشد.و به هیچ وجه نمیتونستم باهاش کنار بیام.
وتازه اون زمان رو هم اصلا زمان مناسبی برای ازدواج نمیدیدم.بچه تر از این جرفا بودم و تازه اول راه.
تجربه ای از زندگی نداشتم که حالا بخوام تشکیل یه زندگی جدید و مستقل رو با اون همه مسیولیتش بپذیرم.![]()
این بود که سرم تو لاک خودم بود و فعلا به رشد فکر میکردم.![]()
ولی این از درک بعضی دوستان خارج بود.
ولی خوب از اونجایی که هم خودم تو کار کسی دخالت نمی کردم و باه پر و پای این اون نمی پیچیدم و در عین مهربون بودن ادم محکم و جدی بودم و اجازه نمیدادم کسی زیادی پاشو از گلیمش درازتر کنه،
یه رابطه ی مسالمت امیز بین ما برقرار بود و دوستیمون پابرجا.
البته اینو بگم که من بدون اینکه شاید حتی اطرافیان متوجه بشن برای دوستی با کسایی که انتخاب نشده بودن و صرفا چون هم اتاقیم بودن با هم دوست شده بودیم حد و حدود قایل بودم
.در عین حال که گرم و مهربون بودم
ولی دوست نداشتم که از اونها رنگ بگیرم و تحت تاثیر جو خوابگاه قرار بگیرم.
( واقعا جو خوابگاه جو گیرایی داشت.خیلی از بچه ها تحت تاثیر همین جو کارای اشتباهی کردن که مجبور بودن تاوانش رو پس بدن وخیلی براشون گرون تموم میشد.
چون خیلی از بچه ها مثل من بی تجربه بودن و از طرفی نمیتونستن که خلاف جریان اب رودخونه ی خوابگاه شنا کنن.جو خوابگاه اونا رو با خودش میبرد و بعد اکثرا پشیمون برمیگشتن.
)
/ بعدها من تو خوابگاه به یکی از با سیاست ترین دخترای خوابگاه معرفی شدم.چون هم رابطه ی دوستانه ای با بچه ها داشتم و هم خودم رو قاطی ماجراهاشون و دردسرای احتمالیش نمیکردم.دوستیم رو در یه حدی نگه میداشتم.و شده بودم دختر با سیاست خوابگاه.( معنی منفی با سیاست رو تو ذهن بیارید!
)
// تو پست قبل و همین پست، برای تیپ و ظاهرم واژه ی با کلاس رو به کار بردم! راستش من با کلاسی رو صرفا در این موارد ظاهری نمیبینم.با کلاسی فراتر از این حرفاست.که البته شیک پوشی ومرتب بودن میتونه بخشی از این قضیه باشه ولی از طرفی شیک بودن فقط بسته به ارایش و مانتوو... نیست. و ادمای با کلاس هم تو قشر مانتویی میتونن باشن و هم تو قشر چادری.ولی عجیب هیچ واژه ای که بتونه مقصودم رو برسونه پیدا نکردم
.دوستان اگه واژه ای به ذهنشون میرسه که خدای نکرده توهین به هیچ کدوم از 2 قشر نباشه ممنون میشم کمک کنن.
منم دلم نمی خواست که اول کاری یه دختر غرغرو و ناسازگار جلوه کنم!
بنابراین سکوت میکردم. تازه اونا بودن که همش میگتفن وای چقدر تو ارووومی
اکثر شبا هندزفری موبایلم میذاشتم تو گوشم و صداشو تا اخر بلند میکردم تا بتونم بخوابم!!! تازه بازم صداشونو داشتم.یا گاهی که خوابم میبرد با صدای یکی از خود اهنگا که خیلی بلند و شلوغ بود میپریدم
و میخواست که اشکم در بیاد.![]()
خلاصه...
ولی من سعی میکردم که زیبایی های خوابگاه رو ببینم
و واقعا هم از زیبایی های این زندگی جدید لذت میبردم و بر خلاف 90% بچه ها که از همون روز اول مدام به خانواده هاشون غر میزدن
(حتی شده به دروغ یا اغراق!!!
) که اونا رو راضی کنن که براشون خونه بگیرن(فقط به این دلیل که ازادی عمل بیشتری داشته باشن)، من هر شب از زیبایی ها و محاسن خوابگاه به مامانم میگفتم.
اگه بهم نمیخندین بگم که هر زمان شرایط خیلی اذیتم میکرد، به جودی ابوت
فکر میکردم و کلیییی از همون اذیتا
لذت میبردم!!!
خلاصههه،
یه مدت که گذشت بجه های اتاق با هم صمیمی تر شدن اوضاع کمی بهتر شده بود.![]()
البته هنوز همون سر و صداهای شبانه پا برجا بود تازه بیشتر هم شده بود و حتی تذکر اتاقهای کناری هم کارساز نبود.
ولی خوب سر شب که میشد همه میرفتیم بوفه ی خوابگاه تنقلات میگرفتیم و میرفتیم تو محوطه خوابگاه که خیلیییی با صفا بود و خیلی خیلی بهمون خوش میگذشت.پر از گل بود و درخت.مثل یه باغ یا یه پارک بزرگ بود.با این تفاوت که ما همه دختر بودیم و با لباسای خونگی توش تاب میخوردیم
و باد موهامون رو نوازش میکرد
.و تازه کلی هم دوست از اتاقای دیگه پیدا میکردیم.
خوب دیگه بگذرم از این ریزه کاریا و برم سر مسیر اصلی.
از غذا پختنم و بلد نبودن و ماجراهاشم فعلا صرف نظر میکنم.![]()
اتاق ما یه ویژگی که داشت(البته این یه اپیدمی بود و فقط مربوط به اتاق ما نبود) این بود که همه ی اعضای اتاق با اقایون پسر رابطه ی دوستی داشتن.(حتی قبل از ورود به دانشگاه) و تازه باز تو دانشگاه هم دنبال یه مورد جدید بودن که خیلی هم زود پیدا میشد.
در واقع وقتی وارد شدیم فقط من و یکی دیگه از بچه های اتاق بی اف نداشتیم.که اون دوستمون هم همون هفته ی اول مزدوج شد!(منظورم بی اف بودا)
خلاصههه،
این وسط شرایط برای من بدتر میشد.چون انگار اینجا میشدم خلاف رنگ جماعت.![]()
البته چون دختری نبودم که ایش و ووش کنم و هی بگم اوا جرا از اینکارا میکنید؟ و سرم تو کار خودم گرم بود و تو کار کسی فضولی نمیکردم ،و از طرفی درسته که بی اف نداشتم ولی خیلی دختر به روز و با کلاسی(به دید متجددین امروزی!) محسوب میشدم.
همیشه شیک و مرتب.لباسای مارک میخریدم. هم پول خرج میکردم واسه لباس و تیپم هم انصافا سلیقش رو داشتم.(کلا به دیزاین حالا از هر نوعش علاقه دارم).خلاصه مسایل از این دست باعث میشد که نه تنها رونده نشم بلکه خیلی هم محبوب باشم.
فقط یه علامت سوال خیلی بزرگ شده بودم تو ذهن بچه ها!!![]()
اونم اینکه چرا رها که اینقدر به خودش میرسه و طرفدار هم داره،چرا حاضر به دوستی با هیچ پسری نیست!!!!![]()
ادامه دارد...
| Design By : Pars Skin |
